فصل انتظار

خرید بک لینک
سخت ترین روزهای عمرم را میگذرانم. سخت ترین حال را دارم. همیشه فکر می کرد روزهای سخت همان روزهایی بودند که مامان و بابا دعوا میکردند. یا وقتی نوجوان بودم و دل میبستم و نمیشد. یا روزهای کنکور. یا وقتی عقد کردیم و مهربان از من دور بود. یا روزهای انتظارمان. یا روزهای عمل.اما حالا میدانم سخت ترین روزها روزهایی هستند که حالت خوب نیست، روحت زخمی است. خودت هزارتا چاله داری تو زندگیت ولی باید با فرزندت درست حرف بزنی، درست رفتار کنی، بتوانی به غمهایت مسلط باشی و لبخند بزنی. خودت را کنترل کنی و خلاصه و مفیدش، درست تربیت کنی نوردیده ات را... حالا میفهمم چرا محیا نمیتواند مرتب بنویسد. مادر بودن انقدر وقت میخواهد که نمی توانی بیشتر از ان باشی. حالا حساب کنید همسر بودن و مسئولیت خانه و توقع فامیل و مهمتر خوب بودن حالت. همه اینها انقدر برنامه ریزی میخواهد که نمی توانی دیگر بیشتر فکر کنی و راه بروی. معصومانه من از دست رفته است. من دیگر همان هدی همیشگی نیستم. من یک زنم که تواناییهایش بیشتر شده ولی گاهی کم میآورد همه چیز را. بیشتر از همه از خانم خراسانی عزیز متشکرم که این روزها همدردی و کنار من بودنش توانایی هایم را افزایش داده و به قولی جای ماهی دادن، ماهیگیری یادم میدهد. که نه تنها معصومه که بتوانم هر فرزندی را تربیت کنم. و بیشتر از همه از خدای خودم متشکرم که همیشه مسیرهای رشد را جلوی راه فصل انتظار...

ما را در سایت فصل انتظار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 7:27

یک حسی امشب توی دلم قل خورد، یک حسرت چندین ساله امشب دوباره سرباز کرد.

بعد از چندین ماه دوباره یاد تمام تلخی ها افتادم. چقدر آمدن معصومه زندگیم را عوض کرده که امشب انهم بعد از دیدن ماجرای یک بارداری و زایمان تازه یادم آمد چه هستم!

مامان گفتن معصومه انگار دردهایی از من درمان کرده بود که خودم هم نمی دانستم اما حیف و صد حیف که قدردان وجودش نیستم انجور که باید.

فصل انتظار...

ما را در سایت فصل انتظار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 7:27

صفحه بندی